«لقریب» - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 8:09
چیزهائی هست که مدت های بلندی بهشون فکر کردم.xa0 زندگی کردن یکیشونه. هرچند تو نگاه اول موجود ساده و بدیهی ای بنظر برسه که خواهی نخواهی وجود داره و فقط باید یجوری به ته برسونیش.xa0 نمی فهمم چرا، اما ما بنی بشر تمایل عجیبی به زندگی کردن داریم و باز نمی فهمم چرا وقتی چیزی اینقدر درباره ما عمیق و بنیادی ...
The Fellowship of the Ring - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 8:09
اولxa0خیلی دلم میخواست جای این متن یه علامت سوال بزرگ میذاشتم؛ همه حرف ها رو هم خودش بزنه.گاها فرصت هایی پیش میاد که نگاه کنم به آدمهائی که بخش مهمی از زندگیم رو باهاشون سپری کردم و از خودم بیپرسم وسط این آدمها چیکار میکنم. اینکه چطور ساعت ها و روزها رو درکنار این آدمها زندگی کردم بدون اینکه بخوام ب...
" اسطوره های کاغذی " - تاریخ: 1396/9/20 ساعت: 13:13
عجیبه که بعد از این همه مدت امروز صبح با فکر این ماجرا از خواب بیدار شدم. اینکه چرا از چند ماه پیش تا الان اصلا ب ماجرا فکر نکرده بودم و اینکه چرا الان دارم بهش فکر میکنم هر دو در آن واحد محل پرسش بود.xa0 اما حرفم اینکه وقتی شروع میکنی به خلق آدمها در ورای اون چیزی که واقعا هستن، اون نقطه، نقطه شروع...
« Starry Night » - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 18:09
موقعیت خاصی یه؛چیزی کمتر از یکی دو ماه دیگه دفاع میکنم و به میرسم نقطه پایانی قصه کارشناسی ارشد؛ دوره ای که نگاه فضای جامعه دانشگاهی ما به صدر و ذیلش تبدیلش کرده به یکی از کم دستاوردترین دوران آکادمیک زندگی. روزهاش با عبور های سَرسری از بین مفاهیم پر
« مسیح » - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 18:09
یه چندماهی میشه که دوباره برگشتم به مدرسه و درس دادن رو شروع کردم.xa0بارxa0اولی یه که سر و کله زدن با بچه های سیزده چهارده ساله رو تجربه میکنم. سر کلاس ها بخش قابل توجهی از انرژیم بجای اینکه صرف یاد دادن بشه، صرف تلاش فرسایشی و خسته کننده برای کنترل انرژ
[ - - - - - - - ] - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 21:22
xa0 سکوتعجیبه مدتی یه که بشدت ساکت شدم. خیلی مختص به این چاردیواری هم نمیشه. خیلی وقته سکوت بیشتر لحظه های زندگیم رو پر کرده و تمایل شدیدم به خلوت و تنهایی به باقی ابعاد زندگی غالب شده. چندماهی هست که خیلی توی خونه با اباذر و ایمان حرف نمیزنم، چیزهای مشترک برای گفتن به مهمون هایی که هرازگاهی میان و ...
« آخرین پیامبر » - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
بلاخره بعد از چیزی حدود سه ماه درگیری و رفت و آمد، المپیاد فیزیک آزمایشگاهی، امشب و با عملکرد خوبxa0بچه های تیم به پایان رسید و دست آخر برای چند دهمین بار در طول این سالها این واقعیت رو برای من ب یادگار گذاشت که "معلم خوبی نیستم". در تمام طول این مدت ده ساله، بعد از ترک دوران دبیرستان، هیچ سالی نبود...
« در مرثیه رویایی که نیست » - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
این روزها آدمها بیشتر میپرسن که چته و خب در جواب چه چیزی میتونه بدتر از از دست رفتن حس و حال زندگی باشه ؟ وقتی همه دنیا تبدیل بشه به اتفاقات بی رنگ تکراری و چیزی از جنس تو وجود نداشته باشه که شوقِ شدن و حال به ثمر رسیدن رو بهت بده. چیزهایی که این سالها ب بهانه بزرگ شدن، واقع بین شدن و آروم گرفتن ره
« آسمان » - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
xa0 نمی دونم چرا چند ماهه این چهار خط گیر کرده تو گلومxa0 xa0« نقل کردن حمایل که کرد، زره اش میکشید روی زمین، رفت وایستاد روبروی حضرت ، نگاهش کرد ،xa0 حضرت گفت : xa0تو جوونی !xa0 گفت : قاسم هم جوونهxa0 جواب گرفت : پدرت شهید شد، برگرد بخاطر مادرتxa0 گفت : ان امی هی التی امرتنی ؛ مادر حمایلم کرده یحتم...
« ناخلف » - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
xa0 امروز به حاج خانم میگم از یه انتشارات زنگ زدن، پیشنهاد دادن داستان بلوچستان رو چاپ کنم. به عنوان اولین سوال میپرسه خب چقدر بهت پول میدن ؟ پ.ن:پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت نوشته شده در xa0چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۵xa0 توسطxa0MRMxa0 |xa0
« دلم یک اتفاق ساده میخواهد » - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
چند شب پیش یه نوشته پر شور و گداز از یه غریبه تقریبا ناشناس رسید دستم. اینقدر که از حال پیغام برمیومد از جنس اون نوشته هایی بود که خانم غریبه برای نوشتنش کلی با خودش کلنجار رفته، چندباری دست برده به نوشتن و پاک کرده، حرف هاش رو چند دفعه بالا پایین کرده، از حال غریب و تداخل پاراسمپاتیک سیستم عصبی و
" اسطوره های کاغذی " - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
عجیبه که بعد از این همه مدت امروز صبح با فکر این ماجرا از خواب بیدار شدم. اینکه چرا از چند ماه پیش تا الان اصلا ب ماجرا فکر نکرده بودم و اینکه چرا الان دارم بهش فکر میکنم هر دو در آن واحد محل پرسش بود.xa0 اما حرفم اینکه وقتی شروع میکنی به خلق آدمها در ورای اون چیزی که واقعا هستن، اون نقطه، نقطه شروع
« الامانیه » - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
xa0 گفتن خبر بد رو که میدید، خبر خوب رو هم بدید !شکر خدا این چاردیواری هم که از غر زدن های بیحالی و بی انگیزگی های زندگی و روایت های سردرگمی ها چیزی کم و کسری نداره :) پ.ن:والحمدالله نوشته شده در xa0دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۶xa0 توسطxa0MRMxa0 |xa0
« گرد، نارنجی، بلند » - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
یادش بخیر؛اون سالهایی که ملاصدرایی بودم، بسکتبال بازی کردن خواب و خوراک روز و شب مون بود. صبح ها از ساعت هفت که میرسیدیم مدرسه تا زنگ صبحگاه بخوره بساط توپ و حلقه رو علم میکردیم وسط حیاط و از اونطرف هم صدای زنگ تعطیلی بلند نشده، کیف و کتاب رو ول میکردیم یه گوشه زمین و تا حوالی شیش و هفت عصر که آسمو
« داستان شیرین » - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
توی زندگی بعدیم یه جاهایی حوالی شالیزارهای سبز شمال به دنیا میام.خونه ام یه کلبه دنج بزرگ از چوب تیره-سوخته تنه تراش نخورده درخت گردوئه که کنار یه باغچه نه چندان بزرگ نشاء و جعفری، به مرحمت هشت نه تایی ستون چوبی نه خیلی بلندِ تنه همون درخت گردو، یکی دو متری از زمین بلند شده و باد تند دو هفته پیش یه
« آرمانشهر من کجاست ؟ » - تاریخ: 1395/9/16 ساعت: 3:54
xa0 xa0سالها گذشته و من هنوز بعضی وقت ها شبیه آواره تو یه شوره زار بی آب و علف، توی سرگشتگی درون خودم گم میشم. نه میفهمم کجام، نه میفهمم چی هستم و نه میفهمم چرا هستم. نه معلومه چیکار باید بکنم و نه معلومه کجا باید برم.xa0 هر آدمی اما ی آرمانشهر داره؛ آرمانشهری که متعلقه به خودش، اون تو معنا پیدا میک...
« دوازدهم » - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 5:29
xa0 اسفندxa0ماه خاصی یه؛چیزی که قراره زمستون و بهار خلقت رو، با همه تضادها و فرق هاشون بهم وصل کنه باید هم اتفاق خاصی باشه.روزهایی که اونقدر آروم آروم عوض میشن که میشه لحظه به لحظه اش رو با همه وجود فهمید و ثانیه با ثانیه هاش رو با عمیق ترین نفس ها تو کشید. اسفند ماه خاصی یه، پر از تغییر، پر از تضاد...
« نخل ها » - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 5:28
هیچ وفت فکر نمیکردم روزگاری برسه که پام به خاک بلوچستان باز بشه. سرزمینی که همه دونسته هام ازش به حس صلابت مردهای اساطیری خلاصه میشده. این روزها اما روزهای منتهی به سفر یک هفته ای به اون خاک رو سپری میکنم. تجربه نوئی که میتونه شروع اتفاق های تازه ای توی زندگیم باشه، آدمهایی که بودنشون شاید راه جدیدی...
« عقاید نو کانتی » - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 5:28
xa0 هروقت لینک وبلاگ رو یه جایی از این گوشه و کنارها میذارم، برمیگردم و شروع میکنم به ورانداز این چاردیواری و به این فکر میکنم که در و دیوار این وبلاگ و این چار کلوم نوشته، چه تصویری از صاحب این دنیا به آدمها میده. به این فکر میکنم که چقدر این آدم برای بقیه آدمها جذابه و یا اینکه چقدر به اون چیزی که...
« بلور » - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 5:28
خلاصه ماجرا اینه که ما میگردیم دنبال روابط برای اینکه بشناسیم و مهار کنیم. اینکه در پیشفرض های ما جنس این روابط چی ان، تاثیر عمیقی در فهم ما از چیستی خودمون و ساختارهایی که میسازیم میذاره. اگه روزی روزگاری عوض سر و کله زدن با واسطه ها و معدّه ها فهمیدیم تام چطور اثر میکنه، فکر کنم اونوقت اثری از فیز...