« آسمان »

خرید بک لینک

نمی دونم چرا چند ماهه این چهار خط گیر کرده تو گلوم

«

نقل کردن حمایل که کرد، زره اش میکشید روی زمین،

رفت وایستاد روبروی حضرت ،

نگاهش کرد ،

حضرت گفت : تو جوونی !

گفت : قاسم هم جوونه

جواب گرفت : پدرت شهید شد، برگرد بخاطر مادرت

گفت : ان امی هی التی امرتنی ؛ مادر حمایلم کرده

یحتمل دیگه بجز صدای نفس ِِ گیر کرده توی سینه، صدا از صدا بلند نشد

رفت؛

نقل کردن

ایستاد روبروی معرکه ،

داد میزد « انا عبدالله ؛ امیری حسین و نعم الامیر . . »

یازده سالش بود؛

و باز نقل کردن . . ؛

اینبار چادرش میکشید روی زمین،

رفت ایستاد روبروی حضرت،

نگفتن نگاهش کرد یا نکرد،

نقل نکردن چیزی گفت یا نگفت،

نگفتن خجالت کشید یا . .

هر چی که بود

هر چی که شد

نقل کردن عباس بلند شد,

رفت مشک رو برداشت . .

»

پ.ن:

ياريت . . لا جيت . . لا منه طلبت الماي

ونيت . . اتـمنيت . . لا تبرد نار حشاي . .

پ.ن:

تو را در حنجره یک دشت آواز ،

تو را در سر هوای خوب پرواز . .

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۵ توسط MRM |

نسیان...

ما را در سایت نسیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:02

صفحه بندی