به طور اتفاقی یاد اون روز توی هتل افتادم.
تنها، حوالی ساعت هشت و نه شب، بعد از اون جلسه چرند مزخرف با مصطفی و دست آخر قرار بر این شد که از محافظهکاریهای امن زندگی بیرون بکشم و دست به کاری ببرم که باید . . و یا شایدم هم نباید.
ریختم؛
شبیه پسربچه سه چهار سالهای که پدر و مادرش خیس و لخت و عور وسط یه جنگل سردِ تاریکِ مرعوب ولش کرده باشن.
بی حریم، معلق، بی دفاع.
روزها طول کشید تا تونستم خودم رو از وسط اون هالهی ترس پیدا کنم، ی جای پای سفت گیر بیارم و خودم رو از این برزخ پوچ معلق بیرون بکشم و بعد از اون خبری از اون جنگل سرد تاریک مرعوب و اون پسرک خیس لخت و عور بی دفاع نبود.
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۹ توسط MRM |
نسیان...ما را در سایت نسیان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 71