«Limbo»

خرید بک لینک

به طور اتفاقی یاد اون روز توی هتل افتادم.
تنها، حوالی ساعت هشت و نه شب، بعد از اون جلسه چرند مزخرف با مصطفی و دست آخر قرار بر این شد که از محافظهکاریهای امن زندگی بیرون بکشم و دست به کاری ببرم که باید . . و یا شایدم هم نباید.

ریختم؛
شبیه پسربچه سه چهار سالهای که پدر و مادرش خیس و لخت و عور وسط یه جنگل سردِ تاریکِ مرعوب ولش کرده باشن.
بی حریم، معلق، بی دفاع.

روزها طول کشید تا تونستم خودم رو از وسط اون هالهی ترس پیدا کنم، ی جای پای سفت گیر بیارم و خودم رو از این برزخ پوچ معلق بیرون بکشم و بعد از اون خبری از اون جنگل سرد تاریک مرعوب و اون پسرک خیس لخت و عور بی دفاع نبود.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۹ توسط MRM |

نسیان...

ما را در سایت نسیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: شنبه 9 اسفند 1399 ساعت: 22:02

صفحه بندی