موقعیت خاصی یه؛
چیزی کمتر از یکی دو ماه دیگه دفاع میکنم و به میرسم نقطه پایانی قصه کارشناسی ارشد؛ دوره ای که نگاه فضای جامعه دانشگاهی ما به صدر و ذیلش تبدیلش کرده به یکی از کم دستاوردترین دوران آکادمیک زندگی. روزهاش با عبور های سَرسری از بین مفاهیم پر از نکته و حرف گذشتن و همه زمزمه هاش آدم رو به طوطی وار سر کردن با یه مشت فرمول و رابطه و معادله دعوت کردن.
حالا این روزها رسیدم به آخرین اپیزود این دوران بی ثمر. جایی که باید برای ادامه آنچه هستم تصمیم بگیرم.
به این فکر میکنم که میشه همین راه رو ادامه داد؛ خودت رو متقاعد کنی که زندگی معنا و مسیری بیشتر از این سطحی نگری بی ریشه نداره، روزهات رو با دستورالعمل های تکراری از قبل تعیین شده پر کنی و بعد یه مدتی وقت تلف کردن عامدانه و ولگردی فرمایشی برای متقاعد کردن دور و بری هات، یه سردوش دکتری به سرِ شونه های زندگیت اضافه کنی و بعدش بیافتی دنبال یه بازی جدید برای گذروندن ایام عمر.
اما ازطرفی به این فکر میکنم که میشه راهی رو پیش گرفت که آدمها معمولا راهیِ رفتنش نیستن. مسیر نرفته ای که خلوتی راهش و ندیده بودنِ سرانجامش آدم رو غوطه ور میکنه توی ابهام و شک و دلهره و تصوّر رسیدن به چیزی که ممکنه آخر این راه بهش برسی رو حجم غیرقابل انکاری از هیجانات کشف و ماجراجویی وسط اسرار مرموز این خلقت لایتناهی همراهی میکنه.
پ.ن:
۱. یه تعدادی کورس فلسفه کیهانشناسی پیدا کردم !
۲. یه چند وقتی یه امینی د لیتل خونه نیست. با اینکه در جمعبندی میشه تمام ساعات خونه بودنش رو در دراز کشیدن روی یک مساحت دو در سه متری و با کمینه برهمکنش انسانی با بقیه عناصر بیت معظم خلاصه کرد، با این وجود خالی بودن جاش با ضریب مقایس بزرگی توی خونه قابل احساسه
۳. با مادرهاتون حرف بزنید. بشدت در کاهش استرس موثره.
نسیان...ما را در سایت نسیان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91