یادش بخیر؛
اون سالهایی که ملاصدرایی بودم، بسکتبال بازی کردن خواب و خوراک روز و شب مون بود. صبح ها از ساعت هفت که میرسیدیم مدرسه تا زنگ صبحگاه بخوره بساط توپ و حلقه رو علم میکردیم وسط حیاط و از اونطرف هم صدای زنگ تعطیلی بلند نشده، کیف و کتاب رو ول میکردیم یه گوشه زمین و تا حوالی شیش و هفت عصر که آسمون به تاریکی برسه و نعش خستگی مون رو از کف حیاط جمع کنن یه پشت در حال آویزون شدن از این حلقه و دویدن از این سر به اون سر حیاط بودیم.
یادم میاد یکی از روز های رمضون سال آخر، قدرت گلابی عزیز که از بیادموندنی ترین آدمهایی بود که ملاصدرا، ملاصدرا بودنش رو از اونها داشت، با اون قد بلند و بدن تو پُرِ جنگ دیده یه چند دقیقه ای زیر سایه طاق بتنی راهرو منتهی به حیاط نگاهمون کرد و دست آخر از همون دور بلند داد کشید که " والله شغال رو هم با چوب بزنن اینطوری زبون روزه زیر این آفتاب تیز اینقدر سگ دو نمیزنه ! "
حالا این روزه ها درحالیکه یک و ماه و چند روزی بیشتر تا رسیدن رمضون نمونده و ادا کردن قرض روزه های باقی مونده از رمضون قبل و سفر بلوچستانش دم غروب نرسیده حسابی بیحالم میکنه، یادآوری اون روزهای خوش و پر حال زندگی، حس شیرینی و در عین حال حسرت بیشتری داره.
پ.ن:
1.خیلی وقت بود اینطوری چیزی تو وبلاگ ننوشته بودم
2. به یاد سامان و سینا و اشکان و محسن
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ توسط MRM |
نسیان...ما را در سایت نسیان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 89