«مکانیسم تدافعی»

خرید بک لینک

چند روز پیش توی جمع خانواده یه بهانهای گیر و آوردم و برای اولین باری بخشی از بالا و پایینهای ذهنم رو درباره زندگی برای آدمها روایت کردم. اونها هم یکساعت و نیم  تمام نشستن و سیر تا پیاز صغری و کبریهام رو از اول تا آخر گوش دادن .

الان دو سه روزه از اون شب میگذره و من همچنان خسته گفتن اون حرفهام ؛ به این فکر میکنم که چرا با وجود اینکه هیچ ربطی به مسیر حرفهای و آکادمیک زندگیم نداره، این حجم از این حرفهای عجیب و غریب و درهمپیچیده رو بلدم ؟ 

بعضی وقتها بطرز عجیبی از این حجم از فکر کردن خسته میشم. 

دلم میخواد یکی پیدا شه بهم بگه رها کن برادر من ! برو زندگی رو بچسب. 

پ.ن:
۱. امشب یه سیب قرمز کوچک قاچ کردم. زیبا بود.
۲. اجرنا من النار یا مجیر . . 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۰&nbsp توسط MRM  | 

نسیان...

ما را در سایت نسیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:41

صفحه بندی