بلاخره بعد از چیزی حدود سه ماه درگیری و رفت و آمد، المپیاد فیزیک آزمایشگاهی، امشب و با عملکرد خوب بچه های تیم به پایان رسید و دست آخر برای چند دهمین بار در طول این سالها این واقعیت رو برای من ب یادگار گذاشت که "معلم خوبی نیستم". در تمام طول این مدت ده ساله، بعد از ترک دوران دبیرستان، هیچ سالی نبوده که ب نوعی درگیر درس دادن نباشم. از کلاسهای تقویتی دور همی دبیرستانی و درس دادن های جهادی گرفته تا کلاسهای رسمی کنکور و تیزهوشان. هرچند بخاطر تلاشم برای خروج از چارچوبها و بکار بردن نیمچه خلاقیت توی درس دادن، آدمها درگیر فضای کلاس میشن و نتایج خوب بدست میاد و وزن تعامل های مثبت به تعامل های منفی میچربه، ما هیچ وقت درس دادن _ بجز یکی دو جلسه اول هر تجربه خاص _ برای خودم جذابیت نداشته. بنظر میرسه خیلی تحمل تکرار مکررات رو ندارم. بارها و بارها پیش اومده که کلاسهای یکساعت و نیمه به اندازه چند ساعت برام کش اومدن و دسته آخر با حجم زیادی از لهیدگی و کلافگی کلاس رو ترک کردم و خدا خدا کردم هرچه زودتر ماجرای این کلاس ها به آخر برسه. هرچند هنوز یکی دوماه از تموم شدن یکی شون نمیگذره که سر بلند میکنم و ناغافل خودم رو با لباس های گچ گرفته وسط میز و نیمکت های یه کلاس دیگه میبینم.
این روزها بیشتر از قبل میگردم دنبال کاری که دوستش دارم و میتونم ساعت ها بشینم پاش و ازش چیزی بدست بیارم. هر چند نمیدونم این کار واقعا چه چیزی میتونه باشه. چقدر باید درگیر خلاقیت باشه، چقدر دستاورد عینی داشته باشه، چقدر زمان ببره و تا کجا زندگیم رو درگیر کنه.
مساله مهمی یه؛ موضوع اجتناب ناپذیری که درست انتخاب کردنش سهم مهمی از دو روی خوب و بد زندگی داره و میشه امیدوار بود به اینکه هر کس یه آرمانشهر داره و قطعا یه آرمانشهر داره؛ آرمانشهری که متعلق به خودشه، اون تو معنا پیدا میکنه و درش به ظهور و تحقق میرسه.
نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن ۱۳۹۵ توسط MRM |
نسیان...ما را در سایت نسیان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 96