
چند روز پیش توی جمع خانواده یه بهانهای گیر و آوردم و برای اولین باری بخشی از بالا و پایینهای ذهنم رو درباره زندگی برای آدمها روایت کردم. اونها هم یکساعت و نیم تمام نشستن و سیر تا پیاز صغری و کبریهام رو از اول تا آخر گوش دادن .الان دو سه روزه از اون شب میگذره و من همچنان خسته گفتن اون حرفهام ؛ به این فکر میکنم که چرا با وجود اینکه هیچ ربطی به مسیر حرفهای و آکادمیک زندگیم نداره، این حجم از این حرفهای عجیب و غریب و درهمپیچیده رو بلدم ؟ بعضی وقتها بطرز عجیبی از این حجم از فکر کردن خسته میشم. دلم میخواد یکی پیدا شه بهم بگه رها کن برادر من ! برو زندگی رو بچسب. پ.ن:۱. امشب یه سیب قرمز کوچک قاچ کردم. زیبا بود.۲. اجرنا من النار یا مجیر...
ادامه مطلب
بلاخره بعد از چیزی حدود سه ماه درگیری و رفت و آمد، المپیاد فیزیک آزمایشگاهی، امشب و با عملکرد خوببچه های تیم به پایان رسید و دست آخر برای چند دهمین بار در طول این سالها این واقعیت رو برای من ب یادگار گذاشت که "معلم خوبی نیستم". در تمام طول این مدت ده ساله، بعد از ترک دوران دبیرستان، هیچ سالی نبوده...
ادامه مطلب
گفتن خبر بد رو که میدید، خبر خوب رو هم بدید !شکر خدا این چاردیواری هم که از غر زدن های بیحالی و بی انگیزگی های زندگی و روایت های سردرگمی ها چیزی کم و کسری نداره :) پ.ن:والحمدالله نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۶ توسطMRM | ...
ادامه مطلب